خرید بک لینک
هوس کردم کتابی از " علی محمد افغانی" بخوانم دلم برای قلمش تنگ شده کتاب "شلغم میوه بهشته " را که خواندم ، عاشق علی محمد افغانی و البته عاشق شلغم شدم روز های قشنگی بود شب ها مینشستم و یکی از اثار پل سزان را میکشیدم بعد که خسته میشدم ، کتاب میخواندم همانجا خوابم میبرد و با صدای جیغ مامان بیدار میشدم که میگفت باز اتاقت مثل طویله شده که البته منظورش به هم ریخته بود ! اتاق من همیشه مثل طویله بود خادامه مطلب

برچسب: نیشمون,نمیخندیم, نویسنده: مینا زارعی تاريخ: پنجشنبه 9 شهريور 1396 ساعت: 11:24

خیلی دوست داشتم ازون زنایی باشم که صدای خیلی بم و کلفتی دارن

یه جورایی به نظرم محکم و جالبه

ولی افسوس که بخت باهام یار نبود و الان فقط میتونم خوشحال باشم که لااقل ازون دسته زنایی نیستم که صداشون مثل موشه !

نوشته شده توسط استلا در ساعت 16:19 | لینک |

برچسب: نویسنده: مینا زارعی تاريخ: پنجشنبه 9 شهريور 1396 ساعت: 11:24

گاهی کسایی تو زندگی ادم هستن که بار ها و بار ها نا امیدت میکنن اما چون دوسشون داری ، سعی میکنی ببخشی یا فراموش کنی که چقدر یه روزایی بهت آسیب زدن و تا چه حد غمین و نا امیدت کردن ...

موندن با این ادما منجر به تکرار همه ی این اتفاقات دلسرد کننده س

اما میمونی

و مجددا بار ها و بار ها نا امید میشی و هر بار دنبال کورسوی امید جدیدی میگردی ...

نوشته شده توسط استلا در ساعت 22:40 | لینک |

برچسب: نویسنده: مینا زارعی تاريخ: پنجشنبه 9 شهريور 1396 ساعت: 11:24

برای اینکه به خواسته م برسم زمین و زمانو به هم دوختم

و به قول شوهرم یاغی گری رو به نهایتش رسوندم

خوشحالم

نوشته شده توسط استلا در ساعت 3:45 | لینک |

برچسب: نویسنده: مینا زارعی تاريخ: پنجشنبه 9 شهريور 1396 ساعت: 11:24

وقتی کتابو تموم کردم ، چند ثانیه توی دستم نگهش داشتم ، بهش فکر کردم و توی دلم به فردریک بکمن فحش دادم البته نه از اون فحش هایی که ادم از روی نفرت میده از اون فحش هایی که از روی هیجان و علاقه س یه مقداری احساساتی شدم که سعی کردم زود خودمو جمع و جور کنم . به خودم یاداوری کردم که قرار نیست از اون دخادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مینا زارعی تاريخ: دوشنبه 22 خرداد 1396 ساعت: 20:49

یه ترجمه ی سنگین دستمه که پس فردا صبحم باید تحویلش بدم

تقریبا به نصفش رسیدم

نکبت ورداشته از روی مانیتور عکس گرفته

انقدر کلماتش تاره که اصلا نمیتونم تشخیص بدم چی به چیه

فقط خوبیش اینه که ماجراش برام جذابه

راستش یه کمم خودم پیازداغشو زیاد کردم که از نظر حرفه ای خیلی کار زشتی به حساب میاد ولی مهم نیست

دارم حال میکنم

نوشته شده توسط استلا در ساعت 18:55 | لینک |

برچسب: نویسنده: مینا زارعی تاريخ: دوشنبه 22 خرداد 1396 ساعت: 20:49

هر شب همین ساعتا درگیر عوارض گاباپنتین میشم

احساس میکنم بهم نمیسازه

به دکتر گفتم گفت طبیعیه

چمیدونم

نوشته شده توسط استلا در ساعت 23:34 | لینک |

برچسب: نویسنده: مینا زارعی تاريخ: دوشنبه 22 خرداد 1396 ساعت: 20:49

به جایی رسیدم که کمترین تمایلی به دیدن کسی که یه روزی بهترین دوستم بود ندارم ...

چند بار قرارمونو کنسل کردم و حالا با بی حوصلگی میرم ببینمش

حتی یه کم ازش بدم میاد

نمیدونم

شاید ببینمش حسم بهتر شه

نوشته شده توسط استلا در ساعت 17:58 | لینک |

برچسب: نویسنده: مینا زارعی تاريخ: دوشنبه 22 خرداد 1396 ساعت: 20:49

در حالی که قهقهه میزد دستشو گذاشت روی شونه م و گفت خدایا این زن دیوونه رو به دنیا نمیدم ... !

نوشته شده توسط استلا در ساعت 11:43 | لینک |

برچسب: نویسنده: مینا زارعی تاريخ: دوشنبه 8 خرداد 1396 ساعت: 3:26

بالاخره امتحانش کردم

مخدر که نه

شبه مخدر

شب اول تا صبح بالا اوردم ، سرم گیج رفت ، لرزیدم و صورتم پر از عرق سرد میشد .

فشارم رفت روی هفت و حتی نمیتونستم روی پاهام بایستم !

اما روز بعد بهتر شدم

یه حالت گیجی و مستی محو موند و یه رضایت پایدار درونی ...

نوشته شده توسط استلا در ساعت 22:52 | لینک |

برچسب: نویسنده: مینا زارعی تاريخ: دوشنبه 8 خرداد 1396 ساعت: 3:26

بالاخره یه روز فرار میکنممیرم مکزیکتوی یه مزرعه ی کنار جاده نزدیک مرز زندگی میکنمشاید با یه مرد سبزه ی مکزیکی ازدواج کنم و بچه های زیادی بیارم تا ظهر ها با هم بریم توی مزرعه مون آهنگای تند مکزیکی بزنیم ، مکزیکی برقصیم و غذاهای مکزیکی بخوریم .شاید هم ازدواج نکنم و با یه پسر امریکایی مهاجر یا یه سابقادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مینا زارعی تاريخ: دوشنبه 8 خرداد 1396 ساعت: 3:26

جلوی آینه ایستادم و فکر میکردم با کبودی گردنم چه کار کنم و چطور مخفیش کنم

روش کرم پودر زدم ، گردن بندای پهن انداختم ، دستمال گردنو امتحان کردم و همه شون غیر طبیعی بودن

یه لباس یقه اسکی پوشیدم و ارزو کردم کاش هوا کمی سرد تر بود ...

نوشته شده توسط استلا در ساعت 10:48 | لینک |

برچسب: نویسنده: مینا زارعی تاريخ: دوشنبه 8 خرداد 1396 ساعت: 3:26

بالاخره یه روز فرار میکنممیرم مکزیکتوی یه مزرعه ی کنار جاده نزدیک مرز زندگی میکنمشاید با یه مرد سبزه ی مکزیکی ازدواج کنم و بچه های زیادی بیارم تا ظهر ها با هم بریم توی مزرعه مون آهنگای تند مکزیکی بزنیم ، مکزیکی برقصیم و غذاهای مکزیکی بخوریم .شاید هم ازدواج نکنم و با یه پسر امریکایی مهاجر یا یه سابقادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مینا زارعی تاريخ: دوشنبه 8 خرداد 1396 ساعت: 3:26

بالاخره یه روز فرار میکنممیرم مکزیکتوی یه مزرعه ی کنار جاده نزدیک مرز زندگی میکنمشاید با یه مرد سبزه ی مکزیکی ازدواج کنم و بچه های زیادی بیارم تا ظهر ها با هم بریم توی مزرعه مون آهنگای تند مکزیکی بزنیم ، مکزیکی برقصیم و غذاهای مکزیکی بخوریم .شاید هم ازدواج نکنم و با یه پسر امریکایی مهاجر یا یه سابقادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مینا زارعی تاريخ: دوشنبه 8 خرداد 1396 ساعت: 3:26

یه جوریه که همه ی عضلاتت درد میگیره

دلت میخواد بعضی جاهاتو قطع کنی و بندازی دور

حتی توی مغزت درد میگیره

و مدام از چشمات اشک میاد

...

نوشته شده توسط استلا در ساعت 11:25 | لینک |

برچسب: نویسنده: مینا زارعی تاريخ: دوشنبه 8 خرداد 1396 ساعت: 3:26

صفحه بندی